تبلیغات
تنها در غربت - افسانه عشق
افسانه عشق | عمومی ,

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را


نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه 22 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ انتظار+ افسانه عشق+ نمی بخشمت

صفحات: